=KOREAN CORNER=

امروز صبح يكي از اهالي همين مدرسه وقتي كه درب كمدش را باز مي كنه آرم معروف گروه اف 4 را مي بينه و مي فهمه كه روز مرگش فرا رسيده و طولي نمي كشه كه اون گروه نحص را دور خودش مي بينه و در چشم به هم زدني لت و پارش مي كنن

  

جان دي دختر صاحب يه خشك شوييه كه نزديك همين مدرسه ي كذايي شين هوا مغازه دارن و از قضا همين امروز بايد لباس هاي همين اقايي كه حسابي داره كتك مي خوره را بهش تحويل بده وقتي مي رسه مي بينه همه جمع شدن جلوي ساختمان و منتظرن تا يكي خودشو از بام به روي زمين بندازه

مي ياد مي بينه كه اسمي كه ملت دارن صدا مي كنن همون اسميه كه بايد لباس ها را بهش تحويل بده

سريع خودشو به بالاي بوم مي رسونه و مي گه آهاي آقا من لباساتونو آوردم و اونم مي گه من مي خوام خودم را بكشم لباس مي خوام چي كار كه اونم مي گه لا اقل پولشو بده و خلاصه كلي سر به سر اون پسر مي زاره

ولي جان دي با دردسر اونو مي گيره و نمي زاره كه خودش را به پايين پرت كنه

طولي نمي كشه كه اين كار جان دي نقل محفل مطبوعات و اينترنت و تلوزيون  و.... مي شه..... هر كي را مي بيني داره از يه دختر معمولي كه جون يه اشراف زاده را نجات داده مي گه

مردم كه اون همه خشونت را از گروه اف 4 مي بينن بر عليه مسئولين مدرسه ي شين هوا تظاهرات مي كنن و بر عليه اونا شعار ميدن

آقا سرتونو درد نيارم به زودي خبرنگارها به دور جان دي مي ريزن و ازش سوال مي كنن و تو يه چشم به هم زدن معروف مي شه

ين كار جان دي باعث مي شه كه نخست وزير دستور بده كه جان را به پاس كاري كه كرده به مدرسه ي شين هوا دعوت كنن و بتونه اونجا درس بخونه ... پدر و مادر و برادر كوچك جان دي كه خونواده ي متوسطي هستند و اين مي تونه براشون مثه يه رويا باشه خيلي خوشحال مي شن و از جان دي مي خوان كه به اون مدرسه بره ولي جان دي كه اعمال اهالي اونجا را ديده اصلا دلش نمي خواد كه به اونجا بره

در جان دي به زور اونو صبح اول وقت به شين هوا مي بره البته اهالي اونجا كه ماشين باباي جان دي را مي بينن كه روش نوشته خشك شويي كلي اونو مسخره مي كنن

جان دي كه به شنا علاقه ي زيادي داره اول ورودش به اونجا مي ره سراغ استخر را مي گيره .. تو حياط يه پسر خوشگل را مي بينه كه داره ويولن مي زنه از اون سوال مي كنه و اونم راهنماييش مي كنه

هر وقت كه اف 4 به جايي وارد مي شن همه بچه هاي اون مدرسه دور ونا جمع مي شن و بهشون خوش امد مي گن و البته دخترا هم كلي ذوق مي كنن

هر بار هم به يكي گير مي دن و حال اون بد بخت را مي گيرن مثل اين دانش اموز كه ابميوه را روي لباسش مي ريزن و اذيتش مي كنن

جان دي كه كارهاي اونا را مي بينه خيلي ناراحت مي شه كه چرا اينا اينقدر خودخواه و پست هستند و داره عصبانيت خودش را بروز مي ده كه 3 تا دختر كه اون گروه اف 4 مثل پرنس هاي اونا مي مونن و خيلي براشون عزيزن به جان دي دري وري مي گن كه چرا راجع به اونا اينطوري مي گي ديگه از اين غلط ها نكني ها

جان دي شب كه مي ياد خونه از برادرش مي خواد كه راجع به اون گروه تحقيق كنه اونم به اينترنت مي ره و اطلاعات مفصلي از اون 4 تا پسر در اختيارش قرار مي ده

از جمله همين پسر خوشگله كه بر خلاف اون 3 تاي ديگه ادم خوبيه و خيلي منطقيه

اينم رهبر گروه اف 4 هست كه فوق العاده ادم خودخواه نديد بديد و مغروريه كه انگار نه واقعا از دماغ فيل افتاده

اينم هر 4 تاي اين كله پوك ها

جان دي كه از اين همه شرارت خونش به جوش اومده به طبقه ي اخر ساختمان مي ره تا فرياد بكشه و خودشو خالي كنه و هر چي بدد و بيراه داره نثار اون گروه مي كنه

كه ناقافل مي بينه همون پسر خوشگله كه ساز هم مي زنه كنارش واستاده نگو اونم از درس جيم زده كه اينجا بخوابه كه صداي اون بيدارش كرده

موقع غذا كه مي شه جان دي مي بينه اندازه كل عمر اونا كه غذا بخورن غذاهاي گرون قيمت رو ميز جهت سرو شدن چيده شده كه به خودش اجازه نمي ده يه وعده غذاي به اون گروني بخوره و همون غذايي كه از خونه اورده را مي خوره كه همون 3 تا دختر مي يان و اونو اذيت مي كنن كه اين بو گندوها چيه كه مي خوري

مامان جن دي هم كه كلي متوجش مي شه كه مثلا دخترش بتونه دل يكي از اون پرنس ها را بدزده و اونا را خوشبخت كنه

يكي از همين روزها وقتي گروه اف 4 وارد مي شن يكي از دخترا كه به رييس اونا يعني چون پيو علاقه داره كيكي كه خودش پخته را به اون هديه مي كنه كه اونم كيك را مي گيره و به صورت اون مي زنه

 

در همين روزها جان دي با يه دختر ساده از همين مدرسه دوست مي شه و بيشتر وقت ها با اونه و حتي باهاش استخر هم مي ره

بعد از استخر دارن با هم بستني مي خورن كه حواس دختره پرت مي شه و مي افته از پله پاايين و شانس بد اون همون موقع اف 4 دارن رد مي شن كه بستني اش مي ريزه رو كفش جون پيو

ون دختره عذر خواهي مي كنه ولي اون مي گه به خاطر جسارتي كه كردي بايد كفشم را ليس بزني و الا خودت مي دوني

كه جان دي خودش را داخل ماجرا مي كنه و مي گه فك مي كني كي هستي؟ تو هم يه ادمي مثل ماها اون كه عذر خواهي كرد ديگه اين چرنديات چيه كه اون مي گه پس تو بيا ليس بزن كه جان دي اداي ليس زدن را در مي ياره ولي يهويي بستنيشو رو صورت اون مي زنه و هلش مي ده رو زمين و چند تا اسكناس مي ندازه روش و مي گه من از تو پول دار ترم چون تو دلت به پول بابات خوشه ولي من خودم كار كردم و پول در اوردم اين پول ها براي خشك شوييت اگه هم گرون تر شد بيار خشك شويي خودمون و يه كارت خوشك شوييشون را هم مي چسبونه رو پيشونيش

و بعدش كه اون مي ره تصميم مي گيره كه دخل اون دختر را بياره

فرداش جان دي در كمدش را كه باز مي كنه كارت اف 4 را مي بينه و همه دورش جمع ميشن و نشونش مي كنن كه ببينن اينبار بلا قراره سر كي نازل بشه

وقتي ميره تو كلاس كلي دستش مي ندازن و بهش تخم مرغ مي زنن و ارد مي ريزن روش و مسخره اش مي كنن

ولي اون كم نمي ياره مي ره همون طبقه ي اخر و فرياد مي كشه و مي گه با بد كسي در افتادين منتظر باشين ببينين چي كار مي كنم

که باز هم اون پسره سر مي رسه و با دستمالش صورتش را پاك مي كنه و. باهاش صحبت مي كنه

واشكي مامان بابا لباس هاشو به خشك شويي ديگه اي مي بره تا خودشو براي يه روز ديگه اماده كنه

فردا كه مي ياد استخر مي بينه استخر را پر از اشغال كردن كه اون نتونه شنا كنه

اونم كه قراره كوتاه نياد همه اشغال ها را جمع مي كنه و به كارش ادامه مي ده

و وقتي مي خواد بره چند تا پسر كه از طرف اف 4 اومدن اونو دوره مي كنن تا بلايي !!!!! سرش بيارن


حالا بايد در قسمت دوم ببينيم كه چه بلايي سر جان دي مي ياد و با اين همه مخالفت چي كار مي خواد بكنه

تا قسمت بدی بابای

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1 AM  توسط بهــــار(مدیر وبلاگ)  |